آخرين مطالب نويسنده :
يك ترانه / داستان كوتاه او يك پري است / داستانك گرايي و داستانك گريزي(مقاله)/ داستان سايه كش دار در كاف استوري / معرفی چهره/ داستانک صلیب

نمی دانم از کجا باید شروع کنم . شاید بگویید این دیگر کیست . راستش من هر وقت جشنواره برگزار کرده ام بلافاصله چیز جدیدی به ذهنم خطور كرده . دبیر نخستین جایزه ادبی داستان کوتاه خوزستان شدم که جرقه برگزاری نخستین جشنواره اس ام اسی داستان های کوتاه کوتاه ایران به ذهنم خطور کرد و یکسال و نیم باعث بدبختي و سرگشتگي ام شد . هر چند نتیجه اش شیرین بود و به یاد ماندنی . این پیشنهاد جدیدی که برای دوستان ادبیاتیم دارم احتمالن دردسری برایم نداشته باشد . البته احتمالن . باز هم به همین موبایل مربوط می شود . لابد با خودتان می گویید ( چرا اینقدر حرف می زنی خب برو سر اصل مطلب ... ) چشششمممم.
راستش مدتی است که با دوستان کاری را شروع کرده ایم . تصميم گرفته ايم به جاي اينكه گوشي هايمان را پر بكنيم از آواز و موسيقي و كليپ و هي اين ور و آنور ، چه مي دانم توي اتوبوس ، مترو بلوتوث بازي راه بياندازيم بياييم داستان بلوتوث كنيم . مثلن نويسنده ها داستان هايشان را ضبط كنند و بعد روي گوشي هايشان ذخيره كنند و آن ها را براي ديگر دوستان نويسنده و غير نويسنده ارسال كنند . اين روزها با وجود كامپيوتر و دستگاههاي جانبي نبايد كار سختي باشد . حتي مي توانيد براي آن ها زير صدا هم بگذاريد . من خودم در اين راستا اقدام كرده ام و چند داستان كوتاهم را به صداي نه چندان زيبايم خوانده و به صورت MP3 در گوشي ذخيره كرده و براي عده اي بلوتوث نموده ام . كلي هم داستان خواني از راديو زمانه دانلود كرده ام و هر شب با شنيدن داستان هاي نويسنده هاي ديگر لالا مي كنم . فقط بايد قبل از ارسال داستان به طرف يك حقه بزنيد . نگوييد مي خواهم داستان برايتن بفرستم چون قطئن مي گويد ( بابا ولمون كن . حوصله داري تو هم ) پيشنهاد من اين است كه بگوييد ( مي خواهم يك فايل توپ برايتان بفرستم ) هر چه هم كنجكاوي كرد نگوييد كه جريان چيست تا ارسال تمام شود . حالا اگر بعدن گوش نداده خذفش كرد ديگر مهم نيست چون شما رسالت نويسندگي تان را به اتمام رسانده ايد . البته پيشنهاد من اين است دوستاني كه در ويروس سازي دستي بر آتش دارند يك ويروسي بسازند كه به فايل داستاني خواني بچسبد تا مانع حذف شدن آن بشود . فكر كنم اين پيشنهاد براي شاعرها هم به كارايي داشته باشد .
من پيشنهاد مي دهم پس هستم .
آخرين مطالب نويسنده :
يه ترانه / داستان كوتاه او يك پري است / داستانك گرايي و داستانك گريزي(مقاله)/ داستان سايه كش دار نقد اين هفته كاف استوري / معرفی چهره/ داستانک صلیب
ياسر اكبريان هم آمد .
بنابر اعلام آخرين خبر ياسر اكبريان ( داستان نويس و منتقد لرستاني ) بعد از سال ها کلنجار رفتن با مدرنیسم ، بالاخره به نشانه تسلیم آستین هایش را بالا برد و یک وبلاگ برای خودش ساخت . یاسر اکبریان را در اینجا می توانید ببینید.
ياسر اكبريان به روايت كرم رضا تاج مهر


براي اينكه در نظر ديگران مقبول تر و جذاب تر باشد فرايندي را براي تغيير چهره اش آغاز كرد . ابتدا به سراغ دماغ دراز و منقاري اش رفت . نوك دماغش را كمي به سمت بالا داد تا سوراخ هاي بيني اش پيدا شوند . به نظرش با مزه تر مي شد . كمي پوست گونه هايش را جمع كرد . پلك هاي دو چشمش را به ابروهايش نزديك تر كرد تا از آن حالت مردگي خارج شوند . ابروها را نيز كمي به سمت گوش هايش متمايل كرد و فاصله آن ها را در اخمگاه بيشتر كرد تا چروك وسط ابروها محو شود . عمل تغيير چهره كه تمام شد چاقو را روي زمين گذاشت و رو به چهره خون آلود توي آينه گفت :
فكر كنم حالا كمي بهتر شد ...
محمد رسول الله
گروه كارگرداني بعد از چند روز تحقيق توي شهر و پس از ساعت ها پرس و جو به خانه من آمده بودند . گفته بودند از شما توقع داريم كه در اين فيلم با ما همكاري كنيد . مي گفتند فيلمشان در مورد زندگي پيامبر است و اسم فيلم نيز محمد رسول الله است . مي گفتند فيلم پرهزينه اي است و بعد از ساختنش شهرت جهاني پيدا خواهد كرد و تمام مسلمانان دنيا آن را خواهند ديد . مي گفتند همه شهر از ارادت شما به پيامبر آگاه هستند . مي گفتند آن دنيا جلوي پيامبر شرمسار نخواهم شد . مي گفتند تمام صحنه هاي فيلم بايد طبيعي ساخته شود تا روي مخاطب تاثير خودش را بگذارد ، خصوصن اين صحنه را بايد جوري بسازيم كه به خوبي ، جاهليت اعراب قبل از پيامبر را نشان بدهد. بعد كلي اطمينان و تضمين دادند كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد و مشكل فقط كمي خاك و ماسه است كه با شستشوي مختصري برطرف مي شود .
درخواست آن ها كاملن عادي و اطمينان بخش بود اما تصميم گيري سخت و دشوار بود . ساعت ها با خودم و بعد از آن با زنم كلنجار رفتم تا بين شادي پيامبر و نگراني ام كدام را انتخاب كنم . بالاخره تصميمم را گرفتم و قبول كردم براي صحنه اي از عصر جاهليت كه نوزاد دختري را زنده به گور مي كنند دختر يك ماهه ام را به آن ها بدهم .
پایان
( اين زمين حاصلخيزترين زمين اين منطقه اس. فلز توش بكار گندم بهت مي ده . بارون خدا هم كه كم نمياد . از من مي پرسي فرصت رو از دست نده . )
و استپانو به اين فكر كرده بود كه چرا اينقدر ارزان ؟! نگاهش به صليب كه افتاد پرسيد :
( جريان اين صليب چيه ؟ اينو چيكارش كنم ؟ )
دلال به سمت صليب دستش را دراز كرد و گفت :
( اين مي تونه بركت زمينت باشه . قبره يكي از كشته هاي جنگ چند ساله پيشه. مي گن از سربازهاي خودي بوده. وجود اين صليب حتمن برات شانس مياره . تصميم با خودته ولي سعي كن باهاش كنار بياي چون ورداشتنش دودمانتو به باد مي ده . دود مانتو به باد مي ده . دود مانتو به باد مي ده . دود مانتو به...)
همه چيز آنطوري شد كه دلال گفته بود . زمين واقعن حاصلخيز بود . ولي يك مشكل بزرگ داشت كه استپانو هيچ راه حلي برايش نداشت . كلاغ ها مدتي است كه انگار پدر كشتگي با بوته هاي گوجه داشته باشند از هر فرصتي براي هجوم به مزرعه اسنفاده مي كنند . استپانو مجبور است هر روز با چوبي كه به يك قوطي حلبي مي كوبد كلاغ ها را دنبال كند تا رم كنند و دور شوند . كلاغ ها تقريبن همه چيز را خراب مي كنند و صليب كه استراحت گاه خوبي براي كلاغ ها شده مثل يك خار توي چشم استپانو فرو رفته است .
استپانو درمانده به صليبي كه آغشته به كثافت كلاغ هاست زل مي زند . ناگهان تصميم خودش را مي گيرد . مصمم به سمت صليب قدم بر مي دارد . به صليب كه مي رسد كتش كهنه اش را درمي آورد و به تن صليب مي پوشاند و بعد قوطي حلبي را روي سرش جا مي دهد .
قابل توجه دوستاني كه زياد به كسب مقام و برنده شدن فكر نمي كنند و مشتاق سپري كردن ساعاتي هر چند كوتاه كوتاه با داستان و داستان نويسانند .
گردهمايي نخستين جشنواره اس . ام . اسي داستان هاي كوتاه كوتاه ايران با حضور بيش از يكصد داستان نويس ، منتقد ، خبرنگار ادبي و مدير مسئولان نشريات ادبي مطرح سراسر كشور 5 و 6 ارديبهشت 1387 در تالار خورشيد اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان انديمشك برگزار مي گردد . داوري آثار رسيده به عهده آقايان جواد جزيني ، اسدالله امرايي و عليرضا محمودي ايرانمهر است كه 90 داستان برگزيده مرحله اول را در تاريخ 25 اسفند 86 و سپس 30 اثر برگزيده بخش نهايي را در تاريخ 15 فروردين 87 معرفي خواهند نمود .
ضمن تشكر از حوزه هنري استان خوزستان ، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي و شوراي شهر شهرستان انديمشك برنامه هاي گردهمايي دو روزه اين جشنواره به شرح زير اعلام مي گردد :
صبح پنج شنبه 5 ارديبهشت : نقد و بررسي داستان هاي راه يافته به بخش نهايي جشنواره .
عصر پنج شنبه 5 ارديبهشت : بررسي ادبيات داستاني دهه اخير ايران با محورهاي ؛
- واقعيت و خيال در داستان كوتاه دهه اخير ( توسط حسن ميرعابديني )
- داستان ، فرم گرايي و تجربه گرايي در ده سال اخير ( توسط حسين مرتضاييان آبكنار )
- راوي موجه در رمان هاي چند سال گذشته ( توسط عنايت سميعي )
شب پنج شنبه 5 ارديبهشت : نقد و بررسي داستان هاي راه يافته به بخش نهايي جشنواره .
صبح جمعه 6 ارديبهشت : نقد و بررسي ميني ماليسم و داستانك نويسي با محورهاي ؛
-
ريخت شناسي داستان هاي ميني ماليستي ( توسط جواد جزيني )
- جوهره ادبي در داستانك ها ( توسط عليرضا محمودي ايرانمهر )
- مقايسه داستانك هاي ايراني و خارجي ( توسط اسدالله امرايي )
عصر جمعه 6 ارديبهشت : اختتاميه جشنواره و معرفي 10 داستان برگزيده داوران و 1 داستان برگزيده از ديدگاه مخاطبان .
جوايز و هداياي برندگان :
مقام اول : 1 سكه بهار آزادي و تنديس جشنواره
مقام دوم : نيم سكه بهار آزادي و تنديس جشنواره
مقام سوم: ربع سكه بهار آزادي و تنديس جشنواره
داستان برتر مخاطب : ربع سكه بهار آزادي و تنديس جشنواره
مقام چهارم تا دهم : تنديس جشنواره
( به تمامي 30 نويسنده راه يافته به بخش نهايي جشنواره لوح تقدير اهدا خواهد شد . )
ديگر مدعوين جشنواره :
- مسعود شهامي پور مدير مسئول ماهنامه گلستانه
- ناهيد توسلي مدير مسئول نشريه ادبي نافه
- محمد عزيزي مدير مسئول نشريه رودكي
- خبرنگار ادبي خبرگزاري كتاب ايران ( ibna )
- خبرنگار ادبي خبرگزاري دانشجويان ايران ( isna )
- خبرنگار ادبي خبرگزاري فارس
- خبرنگار ادبي خبرگزاي مهر
- خبرنگار ادبي خبرگزاري شبستان
- خبرنگار ادبي روزنامه عصر كارون و ...
و همچنين جمعي از نويسندگان و پژوهشگران فعال در زمينه داستانك و ديگر قالب هاي ادبي .
ديگر برنامه هاي حواشي جشنواره عبارتند از :
- برگزاري نمايشگاه منتخبي از داستان هاي رسيده به جشنواره
- چاپ و توزيع بولتن جشنواره با عنوان « ميرزا » ( اين ويژه نامه مربوط به حوزه هنري استان خوزستان است كه يك ويژه نامه از آن با تيراژ 3000 نسخه به جشنواره تعلق خواهد گرفت كه شامل مقالات و نقدهايي در مورد ميني ماليسم و داستان كوتاه كوتاه است . )
- فروش مجموعه داستان هاي نخستين جشنواره اس ام اس داستان در صورت اخذ مجوز در زمان پيش بيني شده با عنوان « شهرزاد همراه ماست . » ( اين مجموعه شامل داستان هاي منتخب جشنواره با انتخاب خليل رشنوي است كه توسط نشر مهرآوش در حال طي كردن مراحل چاپ مي باشد . )
شايان ذكر است كه تمامي جلسات نقد داستان و همچنين سخنراني به صورت كارگاهي است و تمامي علاقه مندان مي توانند در بحث ها و نقدها شركت نمايند .
عمل تغییر چهره که تمام شد دیگر جناب رییس جمهور با یک لبخند زیبا به پشت تریبون رسیده بود .
بابی کوتاه بود و بوی عطرش توی هوا پخش . کراوات بابی چند میلی متر گشاد بسته شده بود تا راحت نفس بکشد . بابی در حال غذا خوردن عاشقانه به چشم های او زل زد . او خودش را به بابی رساند . خواست در غذای اشتهاآور بابی شریک شود اما با لگدی دور شد و سر وضع مردنی و کثیفش را به دنبال خودش کشاند . در حالی توی خاک ها شروع به غلتیدن کرد که صدایی با لهجه انگلیسی داد می زد ( این سگ آشغال ایرانی رو از اینجا دور کنین . می ترسم سگمو مریض کنه . )
مرد هدیه ای که چند لحظه پیش از دختر گرفته بود را محکم به سینه اش چسبانیده بود و طول خیابان را طی می کرد . به صرافت افتاده بود ، این یادگاری را برای همیشه نگهداری کند . ولی از حواس پرتی و شلختگی خودش می ترسید . توی مسیر همش به این فکر می کرد که چگونه از این هدیه ارزشمند مراقبت کند . فکری به ذهنش رسید . وارد خانه که شد هدیه را جلوی سینه اش گرفت و گفت ( تقدیم به همسر عزیزم ) همسرش تا آخر عمر ، آن هدیه را مثل تکه ای از بدن خودش مواظبت می کرد .
و از اعلی حضرت می گفتند که سرش به تنش نمی ارزد و خائن است . دونفرشان تا توانستند اعلی حضرت را به گه کشیدند . چند ساعت بحث کردند و راهکار دادند و در این راه هر دوشان به شهادت افتخار کردند . روز بعد هر دو هم زمان به سازمان اطلاعات کشوراحضار شدند . خودشان را معرفی کردند . همدیگر را لو داده بودند .
حالا این درخت به جای تو اسماعیل قد کشیده و تنومند شده و من هر روز این اسماعیل چوبی را بغل می کنم و برایش لالایی سر می دهم . بگذار این پسرهای عوضی هی به من سنگ بزنند و زری دیوانه خطابم کنند ولی من تو را همیشه بغل می کنم . از آن روزی که کنار این دیوار متروک چالت کردم سال ها گذشته و تو حالا یک پسر رشید شده ای و حسابی بار داده ای . حتی اگر تمام دندان هایم را به قیمت گاز گرفتن ای آدم های مزاحم از دست بدهم نمی گذارم دست کسی به تو برسد یا به خاطر میوه هایت خودشان را از تو بالا بکشند و زخمی ات کنند . از آن روزی که آن زردآلوی درشت را توی گهواره ات به تو خوراندم و مادرمان تو را وارونه گرفته بود و محکم به پشتت می کوبید تا آن زردآلوی خونی بیفتد روی فرش و من بروم کنار این دیوار متروک چالش کنم اخلاقم اینطوری سگی شده و همه را گاز می گیرم .
شَتَرَق . با کشیده محکمی شروع شد و بعد از آن کشیده هایی بود که آتش می زد به صورتم . خوشحال هستم . تا به حال کتک نخورده بودم . به خودم افتخار می کنم . آنقدرها که آدم فکرش را می کند سخت نیست . بعداً می توانم به همه بگویم که زیر یک عالمه کتک آخ نگفته ام .
پَق . مشت محکمی به دماغم می خورد . خون شتک می زند به دیوار و حالا تالاپ تولوپ مشت هاست که به سر و کولم می خورد و من بیشتر احساس افتخار می کنم . ولو شده ام در اتاق در راستای لگدهایشان .
گروپ . لگدی می خورد به پهلوی چپم . صدای خرد شدن دنده هایم را می شنوم . درد می کند تن لختم . به خودم نهیب می زنم :
به هر حال بعد از چند هفته مداوا خوب می شوی .
بَنگ . صدای شلیک گلوله توی سرم می پیچد . خدایا مردم ؟ باورم نمی شود . مثل اینکه مرده ام . آن ها من را کشتند به همین راحتی . مگر ممکن است . انگار آن جنازه آش و لاش من هستم زیر نور لامپ .
تُف . آب دهنش را قورت می دهد روی خون های دلمه بسته روی صورتم و می گوید : شورشی نجس .
با خودم می گویم :
آن ها ادعا کرده بودند که خدا را با دل خود کشته اند . اما هیچکس باور نمی کرد . همه از آن ها مدرک می خواستند تا حرفشان را باور کنند . بنابراین آن ها تمام دنیا و کل سوراخ سمبه ها را به دنبال جنازه خدا گشتند ولی بعد از سال ها هیچ چیز قابل ملاحظه ای پیدا نکردند . سال ها بعد وقتی مردم جنازه آن ها را تشیع می کردند می گفتند : ( خدا رحمتشان کنند )
آن چیزی که او را به شکار وادار کرده شکم درد یا چیزی شبیه این نیست . یک جور حس ماجراجویانه که با اولین شکار به او دست داده است . چیزی که او را سر کیف می آورد این است که شکار جدید از شکار قبلی بزرگتر باشد . به همین علت چند ساعتی می شود که دارد دور خودش می چرخد . به لحظه ای فکر می کند که صیدش را بالا می کشد و همه با اغراق به او شکارش خیره می شوند . آن پایین سایه ای در جهت چرخش او در حال حرکت است . گنده به نظر می رسد . با خودش فکر می کند به امتحانش می ارزد و توی دریا شیرجه می زند . لحظه ای بعد کوسه ای خودش را به سطح می رساند در حالی که مرغ ماهی خواری را تکه تکه می کند تا راحت تر قورتش بدهد .
عرق از سبیل های قطور شمر سرازیر است به خاک . شمشیرش را از غلاف بیرون می کشد و بالای سرش می چرخاند . ناگهان مکث می کند . شمشیر از دستش فرو می رود درون زمین . قلب شمر تیر می کشد . با کله به زمین می خورد . تماشاگرها یا حسین گویان به کمک شمر می روند .
- تو رو خدا من ونکش...
آن روز پدرم جبار روی نقاب مادرم طاهره کوبید و غرید :
« زن افغان همیشه عقب مردش رام می ره . سیل کن به زنا مردم ماده خر »
و با چهره دژم دوباره شروع کرد به حرکت . اما طاهره امروز دارد جلوی ما راه می رود . جلوی من ، جبار و عمو راشید . مردم توی بیابان نیستند و شاید جبار برای همین اجازه داده توی برهوت جلو راه برود .
به تپه ها که رسیدیم راشید تریاک ها را روی دوشش جابه جا کرد و گفت :
« باید حواسمان باشد . . . شاید این جا را مین گذاشته باشند . »
جبار خمی به کمان ابروهایش داد و بلند گفت :
« ها . . . شاید »
و انگار چیزی یادش آمده باشد . با چهره دژم رو به طاهره داد زد :
« این تریاک ها رو بده من . . . تو چند قدم جلوتر از ما حرکت کن . سعی کن از مسیر درستی بری و الا شرش دامان خودت رو می گیره . »
اما طاهره تکان نخورد . جبار پس گردن طاهره کوبید و بانگ زد :
« یالا ماده خر »
طاهره حالا دارد چند قدم جلوتر از ما مثل شتر پیری آهسته می رود . شاید روی مین .
17/ 6 / 1382
نفر اول رو به همه :
« این بوی کثافت لعنتی حسابی کلافه ام کرده . »
و دستمال را محکم به دماغش می کوبد . همه رو به نفر اول :
« ما هم همینطور »
و دستمال ها را ماسک صورتشان می کنند . چشم ها دوران می خورند توی فضا و روی زیر تخت قدیمی ثابت می شوند . یک کثافت گنده رستوران مگس های همیشگی شده . اولی رو به همه :
« چه صحنه وحشتناکی . وقتشه این گه لعنتی به تاریخ بپیونده . »
و دست هایش را مشت می کند و می کوبد به کله آسمان . همه رو به اولی :
« ما هم موافقیم . نسل های بعدی به این کار ما غبطه می خورند . و مشت های گره کردنشان را به طرف آسمان شلیک می کنند . اولی اول راه می افتد به سمت هدف و دومی ها همه پشت سرش .
چند سالی طول می کشد . اولی اول از همه می رسد به هدف و لگدی مثل ضربه پتک . . . کثافت پاشیده می شود روی همه . اولی رو به همه :
« ما پیروز شدیم کثافتا . »
همه رو به اولی :
« هورا »
25/11/1383
روزی پیامبری از کوچه ای گذشت . تصمیم گرفت روی دیوار آن کوچه شعاری بنویسد تا مردم با دیدن آن به یاد خدا بیفتند . بنابراین خیلی بزرگ نوشت « خدا نور است » و زیر آن هم یادداشت کرد : « پیامبر خدا »
روز بعد ماهیگری از آن کوچه عبور کرد . چشمش به شعار افتاد و کنار نقطه « نور » یک نقطه گذاشت و رفت . روز دوم دیوانه ای توت سیاه آبداری را به سمت خدا شلیک کرد . توت درست بالای نقطه ماهیگیر له شد و مثل نقطه ای به جا ماند . چند روز بعد آشپزی که از کنار شعار گذشته بود دو دندانه به « نور » اضافه کرده و دور شده بود . بعدها آن شهر توسط قبیله آشوری ها فتح شد . سردار آشوری وقتی از آن کوچه گذشت با خون قبل از دندانه هایی که آشپز نوشته بود یک « آ » گذاشت . بعد از مدتی آن شهر توسط آسوری ها فتح شد . یک جوان آسوری وقتی چشمش به آن شعار افتاد با شمشیر تمام نقطه های روی نور را کند . یک روز هم قماربازی برای رفتن به خانه دوستش از آن کوچه می گذشت که « آ » آن را حذف کرد .یک روحانی که از روبرو می آمد وقتی چشمش به این صحنه افتاد حرف «ه» را بعد از «ر» نوشت و برای آن قمارباز طلب بخشش کرد . سالها بعد یک کارگردان که درباره خدا فیلمی را می ساخت تصمیم گرفت که یک سانس فیلمش را توی آن کوچه ضبط کند بعد از پایان آن سانس سه نقطه بالای « ر » گذاشت . سال ها گذشت . یک روز پیامبر دیگری از آن کوچه تردد کرد به شعاری نگاه کرد که نوشته بود :
« خدا سوژه است . »
با خودش گفت :« لعنت به تمام پیامبران دروغین »
و با زحمت آن شعار را پاک کرد و به جای آن نوشت :
« خدا نور است .
پیامبر خدا »
1385/5/8
همیشه این احساس را دارد که تمام عمر در حقش اجحاف شده است . البته در این هم شک دارد . می گوید : « تمام حق خوری ها تقصیر اوست که سال ها صاحب زور قدرت است . زور و قدرتش همیشه معطوف است به حق خوری و خونریزی »
اما توی این هم شک دارد . برای همین اسمش را گذاشته اند « شاید » . « شاید » با خودش فکر می کند « باید » ظالم و خونریز استحقاق قدرت را ندارد . و زیر لبی می گوید : « دوباره به مبارزه اش می روم و دیگر ذره ای شک ندارم که شاید موفق شوم . »
29/6/1382
جان دادن و مردن واقعاً سخت است . خیلی سخت تر از آن چه فکرش را بکنی . به چه زبانی بگویم که نمی خواهم بمیرم و چه جوری بهتان بفهمانم که زندگی آن دنیا برایم فاقد هر گونه ارزشی است . یعنی اصلاً به آن اعتقادی ندارم . حاضر نیستم زندگی آرام و پر از آسایش این دنیا را با هیچ چیز دیگری عوض کنم . اما می دانم که این حرف ها فایده ای ندارد و من ذره ای صاحب اختیار نیستم . این مرگ لعنتی که از سر شروع می شود و آرام آرام می رسد به انتهای پا خیلی سریع همه چیزهای با ارزش آدم را از او می گیرد . زندگی آرام و قشنگی بود ولی زودگذر .
لحظه مردن من هم مثل همه آدم ها فرا رسیده . سوزش مرگ و عبور از رحم مادرم به آن دنیای کثیف را فقط با گریه می توانم نشان دهم .
31/6/1382
ریش های مادرم چقدر زبر است که وقتی آن ها را به گونه هایم بمالد و صورتم ملتهب بشود آن وقت است که مجبور می شوم پسش بزنم . روابط من و مادرم تضادی است از جاذبه و دافعه . یک رشته نامرئی وجودم را به وجودش بند می زند و همین چند رشته ریش زبر باعثِ . . . در واقع توی معادله رابطه من و مادرم دو فلش در خلاف هم قرار گرفته است که تیزی چکادشان قلب هر دوی ما را هدف قرار گرفته است . وقت خواب که برسد و مادرم خودش را برساند روی تختخواب و بخواهد داستان همیشگی به دنیا آوردن مرا با التهاب خاصی تعریف آنوقت است که من چپ شوم روی دست مخالفم . انگار که بخواهد عملش را توجیه کند از سختی تولیدم بگوید و زجری که سر زاییدن من کشیده است و بگوید چگونه از یک لوله آزمایشگاه چکیده شده ام توی این دنیا و با افتخار من را اولین انسان شبیه سازی شده صدا بزند که از سلول خودش بوجود آورده است . آن وقت است که من فکر کنم این فلش ها هیچوقت مساوی نمی شوند .
19/3/1384
معلم از سعید پرسیده بود :
« بلندترین کوه جهان چه نام دارد ؟ »
و سعید جواب داده بود :
« دماوند »
آقا پس گردن سعید مالید و هوار زد :
« خاک تو سر همه تون . محصلای ژاپن ساعت می سازن و شما . . . »
چند دقیقه می شود که معلم درسش را تمام کرده است . همه خسته ایم . من ، سعید ، بچه ها و حتی آقا .
با صدای معلم سکوت روی سر همه مان شکسته می شود :
« بچه ها ساعت چنده ؟ »
به هم نگاه می کنیم . هیچ کس ساعت ندارد . نه من ، نه سعید ، نه بچه ها و نه حتی آقا . . .
8/3/1383
« مهتاب چرا از من جدا شدی ؟ ها ؟ ما که زمانی مثل یه نفر بودیم . جزیی از وجود همدیگه بودیم . »
« بس کن کچل کچلی . من و تو به هم نمی اومدیم . منی به این قشنگی با تو ؟ تا حال هزار دل عاشق برای زیبایی های من چیزمیز نوشتن . وصف زیبایی من رو زبون همه س . . . اونوقت با تو ؟
. . . خودت بگو . حیف نیست ؟ »
« ببین مهتاب اون روی من و بالا نیار و الا خودت می دونی »
« تو هیچ خری نیستی . همه بخار دارن الا تو »
« خودت خواستی مهتاب خانوم »
« هی ! این چه کاریه ؟ ! برو کنار . خواهش می کنم زمین . میونه منو خورشید رو به هم نزن . خسوف نکن لعنتی . خسوف نکن . »
22/6/1379

