خبر مثل بمب توی گروهان ترکید . رزمنده ها از هر طرف به سمت آسایشگاه ما می دویدند . جایی که من خودم را از سقفش آویزان کرده بودم . هرلحظه ازدحام سربازان بیشتر می شد . بیشتر . طوری که دیگر نمی توانستند تو بیایند . رزمنده ها با چشم هایی که انگار می خواستند بیرون بزنند به جنازه ام خیره بودند که آرام دور خودش می چرخید . زبانم به طرز وحشتناکی از گوشه لبم بیرون زده بود . ندیده بودم کسی گریه کند . ندیده بودم . به همه حق می دهم . چون با هیچکدام از آن ها نتوانسته بودم صمیمیتی هرچند کوچک داشته باشم . یا بهتر است بگویم نتوانسته بودند . انبوه جمعیت شکافت و فرمانده هیکل درشتش را به درون کشاند ...
ادامه مطلب

نوشته شده توسط خليل رشنوي در پنجشنبه 1 اسفند1387 | موضوع: داستان کوتاه