به برادرم زهرا ميمندي پاريزي و دغدغه هايش
اولين بار توي خواب ديدمش . انگار سر كلاس بودم و استاد چيزي را توضيح مي داد كه يك هو نيم تنه اش از ديواري كه كمرم را به آن داده بودم بيرون زد . درست مثل اينكه كسي بخواهد زهره تركت كند . دست هايش چسبيدند به شانه هايم . انگار كه هزار وات برق توي انگشت هايش جريان داشته باشد خشكم زد . همه كله ها چرخيده بودند به نگاه كردنمان...
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید...
ادامه مطلب

نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 20 شهریور1387 | موضوع: داستان کوتاه