براي اينكه در نظر ديگران مقبول تر و جذاب تر باشد فرايندي را براي تغيير چهره اش آغاز كرد . ابتدا به سراغ دماغ دراز و منقاري اش رفت . نوك دماغش را كمي به سمت بالا داد تا سوراخ هاي بيني اش پيدا شوند . به نظرش با مزه تر مي شد . كمي پوست گونه هايش را جمع كرد . پلك هاي دو چشمش را به ابروهايش نزديك تر كرد تا از آن حالت مردگي خارج شوند . ابروها را نيز كمي به سمت گوش هايش متمايل كرد و فاصله آن ها را در اخمگاه بيشتر كرد تا چروك وسط ابروها محو شود . عمل تغيير چهره كه تمام شد چاقو را روي زمين گذاشت و رو به چهره خون آلود توي آينه گفت :
فكر كنم حالا كمي بهتر شد ...

نوشته شده توسط خليل رشنوي در چهارشنبه 29 خرداد1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه